یک دسته گل ادریسی برایش خریدم
با ذوق و شوق ادریسی ها را در گلدان میگذاشت
در حالی که نفس عمیق میکشید،
پرسید: « دقت کردی هر خاطره ای بوی یه گل خاصی رو داره؟
مثلا خونه مامان بزرگم خاطراتش شبیه گلهای ریز بنفشس»
روی کاناپه ولو شدم و با لذت نگاهش میکردم مشتاقانه به حرفش گوش میدادم
« اولین قرارمون یادته؟ » منتظر جوابم نشد و ادامه داد
« اون برام همیشه بوی گل یاسو میده بوش که میپیچه توی مغزم...»
ناگهان پرسید: « صدا قلبمو میشنوی؟ الانم بوش پیچید تو مغزم قلبم حسابی دور ورمیداره
تو هم بوی یاسو حس میکنی؟» خندیدم و حرفی نزدم میخواستم ادامه دهد
چشمانش را بست انگار میخواست به یاد بیاورد
« خاطره روز عقد، بوی گل رزو میده تو هم چشاتو ببند و عمیق نفس بکش»
داشتم با لذت نگاهش میکردم راست میگف، سرم پر شده بود
از عطر گل های رزی که دسته گل روز عقدمان بود آمد روی کاناپه کنارم نشست
حرفش را قطع کردم، دستم را دور گردنش انداختم و گفتم
: « اولین بار که بغلت کردم شبیه عطر گل ادریسی» با ذوق آمد بغلم و گفت:
« هنوزم بغلت بوی ادریسی میده» به بهانه بوسیدنش، با شیطنت گفتم:
« اما دقت کردی بوسیدنت عطر نداره؟» سرش و بلند کرد و با چشمان پر از سوال نگاهم کرد گفتم
: « طعم داره مثلا گونه هات، طعم آلبالو میده» گونه اش را بوسیدم و ادامه دادم:
« اما لبت، انگاری وسط ظهر تابستون، یه لیوان اب انار ملسو خنکو سر کشیدی»
متوجه شیطنتم شد از دستم فرار کرد هنوز هم معتقدم بعضی از خاطرات فرق دارند
خاطره آن روز برایم عطر ندارد طعم دارد طعم اب انار ملس :) ♥️
برچسب:
نویسنده: باربد نیکنام